X
تبلیغات
رایتل

یا رب


چند ساعت است که دارم درون کامنت ها و نامه های خصوصی ام بالا پایین میروم.خیلی از افراد را به همراه صفحاتشان به یاد آوردم و تعدادی را هم به خاطر نیاوردم.شاید چون خواننده دائمی اینجا نبودند! با آدرس هایی که به جا مانده بود به بعضی وبلاگ ها سر زدم ولی متاسفانه تعداد کمی از آنها باقی مانده بودند که به روز شدنشان هم متعلق به چند ماه پیش یا یکی دو سال قبل بود.

خاطرات زیادی برایم زنده شد. رفاقت ها ...کینه توزی ها...بگو مگوها...خوشی ها و نا خوشی ها و البته حسادت هایی که بیشتراز جانب برخی خانم ها اعمال میشد همگی را مرورکردم.

یکی از بهترین یادآوری هایم ساخت قالب توسط یکی از خواننده هایم بود که به من هدیه شد. گرچه طرحی ساده داشت ولی من دوستش داشتم و به احترام سازنده اش بارها و بارها جلوی خودم را بابت تغییر قالب گرفتم. یاد کیوسک افتادم...میلاد. پسر جنوبی که پر از هیاهو و انرژی بود و گاه کامنت های خارج از عرفش باعث دردسرم شد. خصوصا که روزی همسرم هم کامنت های بی چهارچوبش را خواند و چه بگو مگویی بینمان راه افتاد.

چه دورانی بود.!!! عمیق که فکر می کنم می بینم دقیقا مثل دوران ابتدایی مدرسه بود.تازه با الفبای وبلاگ نویسی و آدم ها آشنا میشیدم و گاه چرندیاتی را مینوشتیم و کپی میکردیم و دلمان میخواست کلی نظر بگیریم آنهم از نوع مثبت. با آدم هایی از هر گوشه آشنا می شیدیم و چقدر لذت می بردیم از اینکه در خانه مان لمیده ایم و این همه دوست مونث و مذکر از همه جای ایران داریم. فرقی هم بین مجرد و متاهل بودنمون نمیکرد...معتاد شده بودیم به هم.

به واقع می گویم دلم برای بعضی هاشان تنگ شده است.برای بعضی هام هم به هیچ وجه. بعضی هاشان ازدواج کرده اند و بچه دار هم شده اند. یکی دوتایشان هم مهاجرت کرده اند به سرزمینهای دور.

با تمام اینها هرگز دوست ندارم آن دوران برایم تکرار شود. دو سه سالی هست که خیلی دست به عصا درون دنیای مجازی راه میروم...یک جوراهایی هم میتوانم بگویم دیگر حال و حوصله آدم ها و جر و بحث ها یا بطور کلی خواندن مطالب تکراری را ندارم.نمی خواهم بگویم صرفا این حال ناشی از بالارفتن سنم است, نه ! مطمئنم دلیلش این است که در زندگی  راه حقیقی را پیدا کرده ام. البته هم اینک از حال و احوالات خودم چندان رضایتی ندارم.از زمانی که درس می خوانم تبدیل شده ام به یک ماشین که فقط دارد دروس سنگین را از حفظ میکند تا تحویل استاد بدهد و نمره قبولی بگیرد. آنهم درس هایی که نه تنها  لطیف نیست بلکه آنقدر خشک اند که تبدیلم کرده اند به یک ربات.

من حال معنوی ی کنج اتاقم را خیلی دوست داشتم. همان گوشه ای که مرا به آسمان وصل کرد.همان وقتی که با ولع عجیبی مشغول خواندن تفسیر قرآن می نشستم و بوی خوش بی منبعی اطافم را احاطه میکرد! من زنی بودم که مورد عنایت و لطف الهی قرار گرفت و به جایگاه آرامی از معنویت رسیدم ولی متاسفم که تحصیل علم دین, همه ی آن حالات را از من گرفت و حالا حتی وقت نمی کنم یک دل سیر نماز یومیه ام را بخوانم, چه رسد به عشقبازی جانانه ای با معشوق.

گرچه اساتیدم معتقدند که وقتش بود از انزوای معنوی بیرون آیم و این بار حقیقت را بطور علمی درک کنم تا بتوانم برای زنانی چون خودم امید و الگویی باشم. اما راستش من دلم خیلی خیلی خیلی زیاد برای آن موقع هایم تنگ شده.

سجاده ام...قرانم...تفاسیرم...اشک هایی که از خوف الهی می ریختم...و سجده های پر از ناله و استغفار....!

چند وقتی ست  که از درس و بحث بیزارم.دلم خودِ آرامم را می خواهد.




تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1393 | 21:09 | نویسنده : یک زن | نظرات (8)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.