X
تبلیغات
رایتل

یا رب

دچار افسردگی مفرط شدم.نه از باب دروس سنگینی که پاس کردم ,که تازه به مغزم حال داده ام اساااسی.

از این جهت افسرده ام که هیچ چیز را بر سر جای خود نمی بینم.آنچه را که میخوانم , آنچه را که باور دارم ,  آنچه که باید باشد, نیست و ....اینها  برای من عذابی شده است بس الیم و حکایت درس خواندن ما شده است داستان خوانی وقتی می بینی در این دنیای وانفسا به چیزهای دیگری عمل میشود.

دو سه سالی ست خیلی عمیق به همه چیز خصوصا دین و فرهنگ می اندیشم و هر بار عصبی تر به بی نتیجگی می رسم. اینکه دین چقدر زیبا چهارچوب های زندگی انسان را بیان کرده و ما چقدر نازیبا زندگی میکنیم. به زندگی روزمره آدم های دور و اطرافم, آدم های کوچه و خیابان که نگاه میکنم میبینم تویش خدا نیست یا اگر هست خیلی کم رنگ است و یا شاید فرمی من درآوردی از خداست. از طرفی هم فکر میکنم اگر دل همه شان را بشکافم به خدا خواهم رسید ولی این خدا چراااا ته این همه چیز میز خاک می خورد و له و لوردیده شده است!؟

دارم میرسم به این حدیث شریف از نبی گرامی اسلام ص که : زمانی خواهد رسید که نگه داشتن دین مانند نگه داشتن زغال گداخته در کف دست است و ما ایرانی های فرهنگ از دست داده چقدر در برابر خدا مسئولیم که اینگونه با خودخواهی ها و نفس پرستی هایمان دینش را کم رنگ و بد رنگ کرده ایم.



یک روز جایی که یادم نیست از این جملات قصاری خواندم که آن هم به ذهنم چسبید.یادم نیست از که و دقیقا چه بود ولی مضمونش این بود که : سال ها در صدد درست کردن جامعه بودم ولی نمیشد, حالا فهمیدم که اگرخودم را درست میکردم جامعه خود بخود درست میشد.______ خدایی بعضی متون با ذهن آدم چکارها که نمیکند. برای من این جمله ضربه ی کاری بود که بجای دیگران ابتدا از خودم شروع کنم.ولی ی ی ی حالا درد من این است که آدم هایی مثل من خیلی اندکند و این به واقع زجر آور شده است برای منی که لحظه به لحظه در حال تغییرم.

کاش این همه خودخواه و حق به جانب نباشیم..کاش دیگران را هم آدم بدانیم و دارای همان حقی که برای خودمان قائلیم.کاش یاد بگیریم زیبا بیاندیشیم, زیبا رفتار کنیم و زیبا زندگی کنیم.کاش قرآن را فقط برای دریافت ثواب عربی نخوانیم...کاش ابتدا فارسی بخوانیم و درک کنیم که چه میگوید و چه میخواهد, بعد سالی یکبار به عربی ختمش کنیم.

ای کاش هایم زیاد است و داغ دل تازه میکند.

_________________________________________


سحرها وقتی از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم چقدر لذت میبرم از چراغ ها روشن خانه ها و چقدر غمگیم میشوم از خانه های تاریک شهرم.

بعد از سحری روانه مساجد شهر میشوم.در دل تاریکی ماشین را روشن میکنم و هر بامداد به مسجد جدیدی میروم تا ضمن نماز صبح از لذت کشف ودیدن مساجد محله های دیگر برخوردار شوم...یک جورهایی هم فال است و هم تماشا و لذت میبرم وقتی از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک مردان و زنان پیر و جوان به طرف مسجد روانند و چقدر حاااال دارد وقتی اذان را از تمام گوشه های شهر میشنوم.


.....................


فصل جالبی در کتاب ادبیاتمان داشتیم که غلط های مصطلح را نگاشته بود. زغال یکی از آنهاست که ذغالش صحیح نیست.

شاید این کلمات را اینجا درج کنم....برای خودم که خیلی هایش خیلی جالب بود .







تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 | 20:00 | نویسنده : یک زن | نظرات (11)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.