X
تبلیغات
رایتل

یا رب

امروز از ظهر تا ساعت 9 شب فقط سرپا بودم. تنها زمین نشستنم زمان سجده بود و باقی ساعات سرپا و در حال راه رفتن. کمرم آنچنان خشک شده بود که حس میکردم چوبی خشکم که هرآن امکام دو نیم شدنم است.

امروز به صبحانه میل نداشتم. به ناهار هم. منتهی ظهر دو لقمه نان و پنیر کوچک خوردم و راهی حرم شدم. نیتم سر و گوش آب دادن در پاساژ قدس و خرید چند کتاب بود و البته کمی هم خرید زنانه . ولی داستان کتاب ماند برای روزی دیگر. 

حوالی غروب داخل پاساژ موسی بن جعفر و دنبال پارچه ای نخی برای دوخت مانتوی تابستانی بودم که صدای اذان بلند شد. براورد کردم که تا اتمام اذان نمیتوانم به حرم برسم پس چه کنم؟! در دلم گفتم همینجا  زیر پله می ایستم به نماز, لای کارتن ها کسی متوجه من نمیشود.ولی بعد متوجه شدم مغازه دارها بدون اینکه درب ها را ببندند چوبِ کرکره را حائلِ در میکنند و میروند. گفتم حتما پاساژ نمازخانه دارد که این ها اینطور راحت میروند بیرون!. لذا از مغازه داری پرسیدم اینجا کجا میشود نماز خواند.؟!

بنده خدا گفت: بدو بدو...از پله ها که بری بالا وارد کوچه میشی... اونجا مسجد هست.

آمدم وسط پاساژ و میبینم که از 3 -4 طرف پله وجود دارد و من ماندم که کدام را صعود کنم. ناچارا با خود میگویم ازهر طرف بیشتر بالا بروند همان طرف طرف مسجد است.پس پی مردان را میگیرم . میبینم مثل مورچه وارد یه روزنه کوچک میشوند. دنبا آنها وارد میشوم ولی هیچ اثری که نشان دهد جایی مخصوص خانم هاست نمیبینم. از آقایی میپرسم قسمت زنانه اش کجاست؟ میگوید چارتا در جلوتر. ولی 4تا در جلوتر فقط یک راه پله باریک مثل منار جنبان اصفهان بود که جلوی آنهم تجمعی از زنانِ در حال خرید کلیپس بود. یکی یکی کنارشان میزنم و پله های تنگ و شیب دار را بالا میروم. آنجا تازه مواجه میشوم با لباس فروشی زنانه. منتهی کفش های درهم برهم را که میبینم حدس میزنم جایگاه نماز زنان باید پشت آن پرده باشد نه اتاق پرو! کفش هایم را در میاورم و برای اولین بار به امان خدا رهایشان میکنم.( اصولا هیچ جا کفش هایم را رها نمیکنم . راستش واهمه دارم کسی به کفش هایم نیاز داشته باشد و دست و بال مرا بند پوست گردو کند.)ولی اینبار دگر وقت مکث نداشتم و قد قامت را داده بودند. وقتی وارد شدم مواجه شدم با یک راهروی باریک که جای ایستادن هم نبود .فی الفور خودم را مثل گربه به سمتی خزاندم و ایستادم به نماز.

این اولین نمازی بود که تا این حد تنگ و چفت دیگران خواندم. از 4 طرف در محاصره بودم و تکان اضافه نمیشد خورد با این وجود حس خیلی خوبی گرفتم. از این جهت که نمازم را با کسانی خواندم که هرگز ندیده بودمشان و من بعد هم نخواهم دید.خصوصا که چندین نفرشان هندی و عراقی و حتی دو بانوی افریقایی بودند که صورتشان را از شدت سیاهی نمیشد دید.

یک کار خارق العاده دیگر هم کردم...! ضعف کرده بودم ولی نمیخواستم چیز ناجوری بخورم.نهایتا دلم را به دریا زدم و لای خیل عظیمی از زنان و کودکان آب هویچ سر کشیدم!!!

الان از شدن پیاده روی کف پاهایم زق زق ( زغ زغ)( هر دو نگارش درست است)میکند و نمیتوانم بخوابم. و مطمئنم که یکی دو کیلو وزن هم کم کردم.

امروز اساسی بخودم حال دادم . از فکر کتاب و درس و مشق آمدم بیرون و برای خودم هی چرت و پرت و خرت و پرت خریدم.

راستی.... آب حرم چقدر شیرین و خوشمزه ست!!!

 برای این نیم روزم فقط یک چیز میتوانم بگویم. خدا پدر و مادر و البته خودِ آن شخصی را که آن 10 متر مغازه و بالاخانه مغازه را وقف نماز کرده بود بیامرزد.




تاریخ : دوشنبه 17 فروردین 1394 | 01:16 | نویسنده : یک زن | نظرات (3)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.