X
تبلیغات
رایتل

یا رب

سال اول که بودم اساتید و آموزش خیلی خیلی تاکید رو مباحثه داشتن به حدی که آموزش از ما لیست گروهای مباحثه مون رو خواست.حتی هر روز یکی از ساعات درسیمون کلاس مباحثه بود.ولی هیچکیس گردن نداده و به عناوین مختلف از این ساعت در میرفتن.هربارم استاد اومد سر کلاسموم و یکی نتونست درسو جواب بده فی الفور بهش گفت هم مباحثه ایت کیه؟ اونم اسم میبرد از این گروه سوری. بعد استاد میگفت هم مباحثیش جواب بده! اونم میرفت تو گل... چون گروهامون 3  یا 4 نفره بودن با یه سواله بی جواب بقیه  اینجوی علامت مفی میگرفتن.مخصوصا استاد ادبیات عربمون  که خیلیم جدی و خشن بود و با همون نفر اول منفی رو به هر سه  چارنفر میداد و استنباطشم این بود که اگه گروه خوب کار کرده بود سوال استاد نباید سکوت و منومن و چرند و پرند نفر اول بود.

منم که همیشه به هردمبیل کاری معترضم دایم میگفتم استاد خانما مباحثه رو گردن نمیگیرن...ساعت مباحثه یا یکی نماز نخونده یا یکی میره بچچشو از مدرسه بیاره یا یکی میره مهد به بچچش شیر بده یا یکی میره ختم میت و یکی میره دندونپزشکی و بقیه هم حال مرور درس ندارن و میخوان تمریناتو از کتابای سال بالاییا کپی کنن.

خلاصه اینکه این مباحثه و پیدا کردن هم مباحثه ای بد دردی بود برام.

تا اینکه یکی از اساتیدمون خاطره ای جالب  از یکی از علما تعریف میکرد که برام خیل جالب توجه بود. میگفت: یکی از علما تو زندگی نامش نوشته که من برای مباحثه دروس به دلایلی (دلایل یادم نمیاد) نمیتونستم از هم حجره ای ها و هم مدرسه ای هام سود ببرم. برای همین با اجیر کردن یه جن شروع کردم به مباحثه دروس و خیلیم تو تحصیلم قوی شدم.

هیچی دیگه.... دو ساله تو فکر رفاقت با جننم. اوایل خیلی میترسیدم اما الان میبینم واقعا نیاز هست که هم درسی داشته باشی و چقدرم عالی میشه که این غیر انسان باشه. چون از دست هم کلاسیام واقعا به تنگ اومدم. یکی بابای آدمو از گور در میاره تا درسو تعریف کنه بس که کش میده و آسمون و ریسمو میکنه یکی  بدتر از اون متکلم منم و اون مخاطب و جون میکنه تا بفهمه درسو...یکی انگار رو دور تند آفریده شده از بس تند تند و ناخوانا حرف میزنه که اصلا به فهم زبانش نمیرسی...یکیمم زبونش کنده و بیچاره میکنه تا یه کلمه بگه...یکی دیگم بچچه به بغل درس میخونه که تو این بین دیگه کتاب و مدادی برات نمیذاره یا بس که سر و کلله مادرش بالا میره که ترجیح میدی به بهانه سر درد از سر کلاس پاشب گمشی بیرون.

دو هفته پیش دیدیم کسی تو نت کتاب موثقی از احظار جن میفروشه به مبلغ 35 هزار تومن. فی الفور بهش زنگ زدم و قرار خرید رو گذاشتم ولی عصرش هر چی زنگ زدم همچین شماره ای رو ناموجود اعلام میکرد.( اینو میذارم رو حساب چشمک ماورایی)

من یقین دارم که نیاز دارم به هم درس شدن با جن. چون کارم از بز اخوشم گذشته...دیگه شی ای نمونده نذارمش جای بز.اما فعلا ترسم اینه نصیب من یکی از اون هفت خططاش شه. اونوقت خر بیار و باقالی بارکن.

دوستم که میدونه چقد مصرم تو این ایجاد رفاقت هی در گوشم میگه نکنی اینکارو ...بیچارت میکنن. بهش میگم: ما رو نکشه تو رختخواب...باقیش دیگه حلله.

یکی محکم زد تو کللم که هنوزم جای زدنش زق زق میکنه.خدایی اه مطمین بودم جنن مونث میاد سراغم درنگ نمیکردم.ترسم از نر بودنشه والا به جن بودنش کار ندارم.خخخخخخخ.

........................

خاطره 1:

پنجشبه همراه کارگرم نشستیم داریم ناهار میخوریم منم کتاب به دست بودم.میگم اشرف تو گوش کن من برات درس تعریف کنم...بعد شروع کردم براش مباحث منطق علامه مظفر رو شرح دادن...انصافنم خوب منبری رفته بودم .بعد دیدم سرخ و سفید میشه و هی سرشو میندازه پایین و ریز ریز میخنده...میگم به چی میخندی اشی؟! میگه خجالت میکشم. میگم از چی؟! میگه به من نگا میکنی دیگه....

هیچی آقا...نطقم کور شد.

.......................

مینی خاطره  2:

کتاب فقهم رو میز آشپزخونه همونطور باز مونده بود. شب حاجی اومده شام بخوره نشست سرجاشو شروع کرد به خوردن. یهو پرسید بستی چیه تو کتاب نوشته؟ کتابو از اون سر میز برداشتم نگا میکنم میگم کو بستنی؟ سر خطو نشونم میده میبینم نوشته یسمی.

میگم ینی نامیده میشود.

.....................

مینی خاطره 3:

مامانم تو تلگرام پیام داده لولو  داری چیکار میکنی؟ یه عکس از صفه کتاب درسیم که در حال خوندنش بودمو گرفتم و فرستادم ینی مشغول درسم.

پیام داده: کتاب جادو  جنبل پاکستانی از کجا گیر آوردی!!!

منظورش خط عربیه

..................

مینی خاطره 4:

حاجی داره بد ادرس میده و منم متوجه نمیشم از کدوم خیابون و کدوم کوچه داره حرف میزنه. هی میگم : کجا؟ اونی که فلان جاست؟ میگه : نههه! میگم : اونی که بهمان جاست؟ میگه: نههههه من نمیدونم تو چطوری عربی رو خوندی و فهمیدی!!!!

.................................

ینی ما همچین روزگاری داریم میگذرونیم با این آدما

.

.

.

شاید از این به بعد مینی خاطرات این شکلیمو اینجا بنویسم

از قالباب بلاگ اسکای متنفرم. حس میکنم تو عهد دقیانوس گیر افتادم.






تاریخ : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | 18:12 | نویسنده : یک زن | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.